تبليغاتX

bahar22

كد پرواز پرندگان

aramesh
aramesh

nemidanam shayad ye rozi beshe ama alan .................

سفید و سیاه زندگی

زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.

اگه میتونی.

زندگی یک معادله است موازنه کن.

خیلی سخته .

زندگی یک معما است آن را حل کن.

راه حلش به اندازه یه عمره .

زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.

بعد از تجربش وقتی برای مرور نیست .

زندگی یک مبارزه است قبول کن.

مبازه ای که هیچ وقت تموم نمیشه .

زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.

هر کسی از عهدش بر نمیاد .

زندگی یک سوال است آن را جواب بده.

سوالی که جواب معینی نداره .

زندگی یک موفقیت است لذت ببر.

موفقیتی که دست هر کسی نمیافته .

زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.

بازی که بردش انگشت شماره .

زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.

هدیه ای که هیچ وقت نمیفهمی توش چیه .

زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.

میخوانیم اما مرتب بودنش دست کسی دیگس .

زندگی درد است آن را تحمل کن.

چاره ای جز تحمل نداریم.


نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 16:59 توسط aramesh| |


مثل  کویر مثل بیابان گرفته ام


مثل سکوت سرد خیابان گرفته ام


مثل غروب دهکده دلتنگ مانده ام


مثل سه ماه سرد زمستان گر فته ام


خورشید هم به دیدن من دل نمی دهد


انگار سالهاست  که پایان گرفته ام


با غربتی که در  دل  من رخنه کرده است


در خود هزار مرتبه باران  گرفته ام

 

میدونید  فکر میکنم  برا  اینکه  بتونم

  به  این افکارم پایان  بدم به

به  یه  ارامش  طولانی  احتیاج  دارم

 به  سکوت  مطلق

به  یه  تنهایی کامل


طوری  که  هیچ کس وهیچ چیز  نباشه


هیچ  هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ

شاید  اینجوری  بتونم  جواب  اینهمه

  چراهامو  و  نمیدونم  هارو  پیدا کنم


نمیدونم  و باز  هم 

نمیدونم......................................


چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 12:2 توسط aramesh| |


بلند ترین شب سال هم خورشید


را ملاقات خواهد کرد


و این یعنی بوسه گرم خداوند


بر صورت زندگی


وقتی همه چیز یخ میزند


یلداتون مبارک


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 20:33 توسط aramesh| |


اين ثانيه ها و دقيقه هاي لعنتي خيال سرعت دادن به خود را ندارند

خداوندا!

رويت را از  من بر نگردان

براي آرامش اين من خسته،اين دل شكسته، سر به بيابان تنهايي  گذاشتم

و در ظلمت خود مي بارم و مي گريم در جاده هاي گمراهي سرگردانم و پي پاياني خوش براي قصه ام

ميگردم.

با اينكه رويا ها شيرينند اما روياي زيباي من جز قفس و زنداني چيزي ندارد.

دنيا به من پشت كرده و مرا ميان غريبه ها رها كرده.


 


 چقدر احساس تنهايي ميكنم.

احساس ميكنم خدا وقتي تنهايي را مي آفريد،

حجمش را  به اندازه زندگي من طراحي كرد

تنهايي دردناك من، معناي واقعي مرگ  تدريجي است

و من  ،تنهاي تنهايم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:24 توسط aramesh| |

به درد بي دواي من

،كسي مرهم نشد هرگز


نصيب من در اين دنيا،بجز ماتم نشد هرگز


به من هر كس كه روآورد،نمك پاشيد بر زخمم


به دستان تو هم حتي،غم ما كم نشد هرگز


دل من در شب تيره،فقط خورشيد را مي جست


ولي يابنده يك شمع كوچك هم نشد  هرگز


دل مغرور من،تنهاي تنها در پي  او بود


ولي او هم دمي در فكر سامانم نشد هرگز


هميشه اين دل تنگم،اسير و بند شبها بود


كسي در اين شب تيره،دمي همدم نشد هرگز


در اين شبهاي تنهايي كسي من را نمي خواند


به درد بي دواي من،كسي مرهم نشد هرگز

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:42 توسط aramesh| |

میتوان جور دیگر دید اگر پروانه ها  پر بزنند


میتوان جور دیگر دید اگر پرندگان آواز بخوانند


میتوان جور دیگر دید اگر رود خانه ها جاری باشند


مبتوان جور دیگر دید اگر مرغ عشق عاشق بماند


میتوان جور دیگر دید اگر تقدیر جور دیگر بنویسد .....


میخواهم پرواز پروانه ها رو آواز پرنده ها رو ببینم


میخوام جاری بودن رودخونه رو عاشق بودن مرغ عشق


رو حس کنم


میخوام تقدیر منم مثل همه سفید و رنگی نوشته شه


نه سیاه......................َ


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 1:10 توسط aramesh| |

بیزارم از هر چی طعنه و دو رنگیه


بیزارم از هر چی دلسوزی و ریاست


بیزارم از هر چیز و هر کس در این روزگار


بیزارم از هر چی عشق و احساسه دروغینه


بیزارم از حقیقت و زندگی و واقعیت های تلخش


بیزارم از ...............

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 3:3 توسط aramesh| |

امان از این دل دیوانه و سر کش که نمیتونم حرف

حالیش کنم

امان از این دل بیقرار که نمیتونم به هیچ طریقی

آرومش کنم

گناه من چیه که حریف تنهایی های دلم وخواسته هاش نمیتونم بشم



نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:30 توسط aramesh| |

وقتي در آخرين دادگاه زندگي ،دادگاهي كه شاكيانش اشكهايم  و قاضي آن

 سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم، نه از وكيلم كه آواي حضين

 قلبم بود كاري بر آمد و نه از شاهدانم كه در و ديوار هاي غم گرفته اتاقم

 بودند و قلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خود خواهي من عمرش

 را صفحه به صفحه از دست ميداد .


پس ،جزايم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پيشانيم مهر كردند

كه :«اين اسير سرنوشت است و هيچ بخششي شامل حالش نمي شود .


به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظاتش بروند و رد پاي تلخ

ستمشان را بر سر و رويش بنشانند».


و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نامرئي ذهنم نفس

مي كشم .


آيا هيچ قانوني نيست كه سكوت آزار دهنده سرد و بي روح را

بشكند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 1:37 توسط aramesh| |


ارامشی ده تا بپذیرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم

کمکم کن تغییر دهم انچه را که میتونم تغییر دهم

بینشی ده بتوانم تفاوت این دو  را از هم تشخیص دهم

فهمی ده بتونم قبول کنم دنیا و مردم ان نباید اون جوری  باشن که من دلم میخواهد

نباید.........................................................

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 21:22 توسط aramesh| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس